تبليغاتX
وقتی هدی بزرگ شد....
سلام
امروز برای انجام دو تا کار اداری از شرکت اومدم بیرون کارا رو زود انجام دادم و دبدو رفتم توی یکی از این پاساژهای شیک
یک آهنگ بسیار ملایم که نا خدا گاه من که با سرعت 50کیلومتر در ساعت حرکت می کنم رو وادار کرد که از سرعت خود بکاهم و بسیار با ملایمت به ول بودن و دیدن ویترینهای رنگارنگ مغازه ها مشغول شوم چه حالی داد هیچی هم نخریدم چون ته کیفم فقط 500 تا تک تومنی بود آخه کیف پوله مونده بود شرکت :دی

امروز حالم خیلی خوبه نمی دونم چرا ؟


راستی داداش امید خواسته بود ما هم از اولین هامون بگیم منم زیاد اولین ندارم ولی تا اونجا که ذهنم میاد رو اینجا می گم

اولین روز مدرسه اصلا یادم نمیاد یه روز عادی :دی

اولین و آخرین کتک دوم دبستان اون هم بی گناه خانوم معلم خودش یادش رفته بود بگه کتاب ریاضی ببریم از 25 نفر 20 نفرمون رو با خط کش زد یادم نمیاد چه قدر درد کرد :دی

اولین دسترنج کاری 7 تا هزاری بود که بخاطر بازی تو یه فیلم سینمایی که از شبکه استانی پخش شد گرفتم و یه کم هم پول گذاشتم روش و برای کامپیوتر خونه مودم خریدم :دی

اولین مسابقه رسمی که شرکت کردم مسابقات کیک بوکسینگ استانی بود که مدال طلا گرفتم :دی البته قبل اون با تیم بسکتبال دبیرستان هم تو یه سری مسابقات شرکت کرده بودم

اولین مسافرت داخلی فک کنم مشهد بود با خانواده ماشینمونم رنو بود و من همیشه میرفتم پشت شیشه عقبی دراز می کشیدم :دی

اولین روز اشنایی با امیر هم بهترین روز زندگیم بود 17 مرداد سال 83 بهانه ای برای زندگی :دی

اولین باری هم که بیف استراگانوف خوردم همین هفته پیش بود خوشمزه بود :دی
بیشتر از این دیگه زیاد یادم نمی آد :دی

پ. ن :فاطی:اولین بار که فاطی رو دیدم توی یه مراسم نمی دونم چی بود مربوط میشه به قبل از دانشگاه نمی دونم برای چه مسابقه ای بود که قرعه کشی کردن و اسم فاطی اول از همه از قرعه در اومد و جایزه گرفت اینی که گفتم رو تا حالا به خود فاطی هم نگفتم آخه اون موقع همدیگه رو نمیشناختیم :دی

پ.ن:بهار: اولین باری که بهار رودیدم سر  کلاس تو دانشگاه بود باورتون نمیشه همه ما که اکثرن تو شهر خودمون بودیم همه یه گوشه کز کرده بودیم و غریبی می کردیم اون وقت این بهار خانم ما که همیشه می گفت من اینجا غریبم کلاس رو گذاشته بود رو سرش و هی سرو صدا می کرد :دی
یه چیزی بگم اون موقع با خودم گفتم خدا به دادمون برسه با این دختره 4 سال می خواد اعصابمون رو خورد کنه غافل از این که یکی از دوست داشتنی ترین های کلاسمون بود تو اون 4 سال
100000000000000000000000 بوس برای فاطی و بهار جونم




ادامه مطلب
دوشنبه 1387/08/27 | 16:21 | هدی |
دیروز بعد از یک روز کاریه سخت رفتیم خونه دایی برای دیدن این خوشکله
اسمش نازی ه
تازه  5 ماهه شده
رنگ چشماشم روشنه هیشکی نمی دونه چرا
راستی خودشم دختر داییمه
شدیدا خوابش میومد و هی گریه می کرد
ولی مگه من گذاشتم بخوابه!


پنجشنبه 1387/08/23 | 14:15 | هدی |
ســـــــــــــــــــــــــلام
این سلام خیلی خیلی از ته ته دلم بود برای همتون دلم خیلی خیلی تنگ شده بود
خیلی سخته اینکه از صبح ساعت 8 تو اینترنت باشی درست تا ساعت  7 یا 8 شب و فاصلت با دوستات به اندازه باز کردن یه صفحه اینترنت  و تایپ کردنه blogfa.com باشه ولی نتونی[تشویش]
این هفته واقعا خیلی هفته پرکاری بود برام :
حتی این چند روزه وقت نکردم yahoo messenger رو هم sign in کنم
روز شنبه و یکشنبه باورتون میشه یادم رفته بود ناهار بخورم[نیشخند]
خودشم من که سرم بره گشنه نمی مونم
دیروزم که از تاکسی پیاده شدم بدون اینکه کرایه مسیر رو حساب کنم که ییهو یا صدای آقای راننده....[نیشخند]
این بود ماجرای این چند روزی که نبودم
از همتون ممنونم که به فکرم بودین و جویای حالم بودین همتون رو هوار تــــــــــــــــــا
دوست دارم
از مارکوی عزیزم ممنونم که به صورت بسیار ویژه نگران حال من بود [نیشخند]

بعدن نوشت : شرکت می خواد یکی رو برای کمک من استخدام کنه که زیر نظر من کار کنه دیروز با فاطی کلی مشورت کردیم ولی؟
حالا از همین جا از همه کسانی که آشنایی کامل با کامپیوتر و اینترنت و مفاهیم شبکه دارن دعوت میشود اعلام آمادگی کنند

بعدنتر نوشت:[نیشخند]
بعدنتر تر نوشت:دیروز با بهار جونم بیشتر از 30 تا اس ام اس فرستادیدیم به هم دیگه اونم در عرض 20 دقیقه[نیشخند]
بعدنترین نوشت: واقعا که .........کسانیکه با دیدن عنوان مطلب یاد فیلم بازگشت گودزیلا افتادن زود اعتراف کنن مگه دستم بهشون نرسه میسپارمشون دست فاطی و بهار خودشون می دونن چی کار کنن[نیشخند]



سه شنبه 1387/08/21 | 17:2 | هدی |
سلام دوست جونای خودم
خوب ما اینیم دیگه یا آپ نمی کنم یا وقتی آپ می کنم تو یه روز دو تا رو با هم می آپم اینم نوبره والا
من خودم زیاد اهل سیاست نیستم اینم فقط به نظرم جالب اومد
شورای امنیت کشور ‏و مقامات انتظامی در ادامه اجرای طرح امنیت اجتماعی موارد زیر را هشدار دادند:

پت و مت: با توجه به اینکه اشخاص معلوم الحالی مانند " پت" و " مت" سی سال قبل در ‏چکسلواکی سابق، اقدام به آموزش تولید مشروبات الکلی نمودند، این دو عنصر معلوم الحال، ‏همراه با سه تن از کارکنان صدا و سیما برکنار و به اشد مجازات محکوم می شوند.‏

سیندرلا: سیندرلا از این پس از ساعت هشت شب به بعد حق ماندن در بیرون یا شرکت در ‏پارتی و مهمانی های غیرخانوادگی را ندارد.‏

سفیدبرفی: با توجه به روابط مشکوک خانم سفید برفی و هفت کوتوله که از نظر شرعی ‏اشکال دارد، از این پس باید هفت سفید برفی با یک کوتوله ارتباط داشته باشند.‏

زیبای خفته: شاهزاده حق ندارد قبل از عقد زیبای خفته را ماچ کند و از این طریق او را بیدار ‏کند و اگر قرار است او را بیدار کند، می تواند از طریق زدن لگد یا پرت کردن سنگ این کار ‏را انجام دهد.‏

رابین هود: با توجه به اقدامات شرارت آمیز و ضدانقلابی شخص موسوم به " رابین هود" ‏علیه امنیت ملی که اقدام به تضعیف نظام نموده است، اعلام می شود که نامبرده باید هرچه ‏زودتر دستگیر و با آفتابه قرمز دور گردن افشا شده و به اشد مجازات محکوم شود.‏

زورو: با توجه به دست داشتن شخص موسوم به " زورو" در اکثر حوادث کشور علیه مقامات ‏انتظامی و بخصوص برادر سردار گروهبان گارسیا، و این که وی همواره چهره شوم و پلید ‏خود را زیر نقاب مردم فریبی پنهان نموده و از این طریق به فریب هموطنان دست زده است، ‏شخص موسوم به زورو به عنوان دشمن شناخته شده و هر نوع همکاری با وی جرم است.‏

گربه های اشرافی: در آستانه افشای فهرست اسامی مفسدین اقتصادی ملت، هر گونه اقدام " ‏گربه های اشرافی" که از طریق روابط فامیلی و اشرافیت و روابط مشکوک با اعوان و ‏انصارشان از جمله " توماس اومالی" و اشرار هوادار وی محکوم و مفاسدشان افشا می گردد.‏

تام و جری: با توجه به این که فرارهای مکرر شخص موسوم به " جری" از دست " تام" به ‏عنوان تشجیع و تحریک جوانان معصوم به مقابله با مسوولان امر و بخصوص نیروی محترم ‏انتظامی ارزیابی می گردد، به جری اخطار داده می شود، از این پس حق هیچ گونه فرار ‏نداشته و در صورت حضور برادر " تام" در صحنه می بایست خود را تسلیم قانون نماید.‏

پاپای: در راستای حضور مفسده آمیز و روابط مشکوک و موهن شخص موسوم به " پاپای" ‏که با نام مستعار " ملوان زبل" و " اسفناج" در اماکن مختلف حضور یافته و اقدام به قدرت ‏نمایی برای مقابله با اقتدار نظام را نموده است، ملوان مذکور به اشد مجازات محکوم می ‏گردد.‏

پلنگ صورتی: شخص موسوم به پلنگ صورتی به دلیل استفاده از رنگ های تحریک کننده ‏در پوشش غربی و رفتارهای مشکوک و مساله دار، ممنوع التصویر شده و تا اطلاع ثانوی ‏ممنوع الورود و ممنوع الخروج می باشد.‏

پینوکیو: در پایان ضمن تقدیر از عملکرد برادر " پینوکیو" در بیان حقایق و واقعیات و آرزوی ‏موفقیت برای او در مبارزه بی امان با گربه نره ساده لوح و روباه مکار اصلاح طلب از کلیه ‏موش ها، گربه ها، سوسک ها و موش ها می خواهیم عناصر مساله دار فوق را از خود رانده ‏و بخصوص از موجوداتی مانند پت و مت فاصله بگیرند.‏

همین :دی

کامنتدونیشو غیر فعال کردم خواستین نظر بدین تو پست قبلی بزارین :دی




چهارشنبه 1387/08/15 | 15:37 | هدی |
سلام به دوست جونای خودم

دیروز مهرنوش خانمومی جونم یه پست داشت از دوران کودکی و شیطونی هاش واز منم خواست که اگه خاطره ای از اون دوران دارم رو بنویسم
همیشه خاطرات دوران کودکی برای همه شیرینه
خوب من مثل بقیه
با این که الانم هنوز 3 سال و نیم دارم و فروردین سال 88 میشم 4.5 ساله ولی بازم دیگه:دی
اول از همه من و داداش بزرگم فقط 1 سال با هم اختلاف سنی داریم و از بچگی میونمون با هم خیلی خوب بوده مامان میگه هر وقت می دیدم صداتون در نمیاد میدونستم دارین یه جا یه خرابکاریی می کنین حالا نمی دونم قوری می شکوندیم عروسکای منو خراب می کردیم رژای مامان رو این ور اون ور می مالیدیم وهزار تا کار دیگه
حالا بماند یه روز م که نمی دونم من 3 سال داشتم یا کمتر و خودشم 4 ساله بوده من رو برده بوده گردش فک کن؟! :دی

وا ی چه قدر من خبیث بودم کلاس پنجم که بودم چون درس و مشقم خوب بود خانم معلممون من رو گذاشته بود پیش دو تا شاگرد ضعیف که به درساشون برسم اونم چه رسیدنی مشق هاشونرو دو برابر کردم البته یک روز در میان :دی باید بیشتر تمرین می کردن من که لازم نبود مشق بنویسم
فک کن من پادشاهشون بودم هرچی می خریدن بخورن نصفش مال من بود:دی
خلاصه.....
تو کوچه یه تیم فوتبال دختران درست کرده بودم هر شب تا ساعت 10 شب بساط فوتبال داشتیم
یه بار هم که کوچکتر بودم قرار شد دو تا تیم دختر شیم با هم مسابقه بدیم پسرای محلم که داور شدن برامون خلاصه چشمتون روز بد نبینه 10 دقیقه از بازی نگذشته بود که دعوا و گیس کشی شروع شد هی ما موهای همرو می کندیم هی پسرا غش م یکردن از خنده :دی
توی دبیرستان هم که بودم یه بار یه دونه فرقون یا فرغون( سوادم نمیرسه) پیدا کردم و به بچه ها گفتم بیاین منو باهاش بگردونین چشمتون روز بد نبینه سوتر شدن همانو افتادن به پایین هم همان :دی
و هزار تا شیطنت دیگه .........
بعدن نوشت : دیروز رفته بودم خرید و یه عالمه خوش تیپ کردم یه جفت کفش خریدم توپ با مارک CAT خیلی خوشکله البته قابل نداره ها :دی

چهارشنبه 1387/08/15 | 11:24 | هدی |
سلام
من اومدم
امروز صبح خسته و کوفته از داد زدن و حرف زدن اومدم شرکت (به کسی نگین ها ساعت 9 بود) خلاصه اومدم اینجا و صبح روز شنبم با دو تا حال گیری شروع شد و خلاصه تلفن پشت سر هم و من بیچاره هم الان جواب نده کی جواب بده توی گیرو دار همین تلفن ها و مراجعه های حضوری بود که این زلزله محبوب ما خلاصه در وا شد و گل آمد با یه قوطی شیرینی تو دستش (آخه این فاطی خانم ما اند ادب می دونید حالا من بهش میگم این شیرینه واسه چیه میگه واسه استخدامم حالا منم موندم که این چه جورشه ما استخدام میشیم شیرنیشو فاطی می خره و من میخورم خودشم که استخدام میشه باز شیرنیشو خودی می خره و من می خورم )آخرشم اونقدر گیر دادم به این شیرینیه که یادم رفت ازش تشکر کنم و از همین جا تشکرات صمیمانه خود را اعلام می دارم
خلاصه تو ورود فاطی چهره بعدی ماجرا بهار خانم وارد می شود و با صدای ناله که از گوشی فاطی پخش می شد می گفت من حوصله ندارم اعصابم خورده که منم گفتم مثل من
و خلاصه کنفرانس سه نفره ما سه زلزله شروع شد
بهار که از صبح با سه نفر دعوا کرده بود و زنگ زده بود که این بار با ما دعوا کنه بهانه گیری رو شروع کرد که چرا:
1-من برای عقد او را دعوت نکرده بودم (با اینکه بخدا من دعوتش کرده بودم هااااا)
2- که چرا تو از اون روسری که من برا فاطی خریدم تو هم خریدی؟
3- فاطی چرا رفتی اونجا؟
4- چرا شیرینی خریدی؟
5- چرا فاطی شوهر نمی کنه
6- چرا و
هزار تا چرای دیگه
البته اینم بگم که بهار با یه خط به موبایل فاطی زنگ زده بود با یکی دیگه موبایل من و اون یکی شماره شرکت
بهار جونم دیگه با اون ذهن خلاق برای شیطنت
خلاصه اونقدر خندیدیم که من مرده بودم ار خنده و این بود که اعصاب معصاب سه تامونم درست شد و با انرژی بسیار فول شروع کردیم به طراحی نقشه ها آیندمون برای خرابکاری
دیگه بسه فعلا


شنبه 1387/08/11 | 13:44 | هدی |
سلام به همگی
سه چهار روزیه سرم خیلی شولوغه درگیر این کارای نمایشگاه تلکامپم نمی دونید دیروز از ساعت 2 تا شب ساعت 11 با اون کفشای پاشنه بلند سرپا بودم خونه که رسیدم نمی تونستم راه برم .
امروز دیگه کفش کتونیامو پوشیدم خیلیم راحتم
وای چه وضعی بود دیروز خدا کمک کنه نا آخر نمایشگاه
آخه من نمی دونم این چه شانسیه ما داریم ها درست غرفمون وسط دو تا غرفه لوازم صوتیه حالا منم کارم یه جوریه که باید هی حرف بزنم و مخ بقیه رو بخورم ولی مگه صدای این باندهای دو طرف می زاره خلاصه هی داد زدن از من و نشندن از طرف شنونده و باز هم گرفتن صدا از طرف گلو ی بنده
بعدن نوشت : صدام شبیه خروس شده
بعدن تر نوشت : کسی نیست کمک کنه بیاد تا با هم داد بزنیم
بعدن تر تر نوشت: کاشکی زودتر جمعه بشه


سه شنبه 1387/08/07 | 12:3 | هدی |
اول از همه سلام

این منم هدی که می خوام از خاطرات دوران دانشگاه براتون بنویسم البته قبلا با پستهای فاطی بلا و  بهار جونم حتما با اکیپ ما آشنا شدین دوستایی که تو رفاقت هیچی برا همدیگه کم نذاشتیم و برا همه چی پایه بودیم

یاد اون روزایی بخیر که بعد کلاسها با بهار مسابقه بود تا ماشین فاطی  برا نشستن رو صندلی جلو البته بعضی وقتا به تفاهم میرسیدیم و دو تایی باهم میشستیم جلو نه اینکه دو تا مونم مگس وزن تشریف داشتیم اصلا خنده دار نبود مخصوصا وقتی صندلی پشتی خالی بود

یاد اون روز بخیر که از ساعت ۱۲ تا ساعت ۴ تو دانشگاه ول بودیم  برا کلاس ماشین ۲ ساعت ۴:۱۰ دقیقه بود و استاد داشت میومد که نمی دونم کدوممون بود که گفت پایه این بریم فالگیر مدیونین اگه فکر کنین بعد از ۴ ساعت انتظار ما رفتیم !!!!...... ۴ ماشین بودیم  وای چه قدر خندیدیم تو فال بهار یه دونه قلب سیاه افتاده بود خدایا چقدر قشنگ بود مثله خودش

یاد امتحان ریاضی مهندسی بخیر که هیشکی نرفت سر امتحان و مجبور شدیم ترم آخر دوباره بخونیم چه امتحانی بود هیچکدوممون با شماره نشستیم چه جراتی داشتیم ما  وای سر جلسه مرده بودم از خنده فک کن تو سالنی که مگس پر نمی زد بهار خانم که درست صندلی پشتیه من بود به شدت تمام دفتر رو ورق بزنه و وقتی جواب رو پیدا می کنه با صدای ججججججرررررررررر خششش خش خششش خش اونو پاره کنه بیچاره مراقب فک کنم خیلی براش سخت بود که بروش نیاره

یاد کلاس شبکه بخیر آخرین کلاس دوره کارشناسی چه کارایی که نکردیم اسم و فامیل که جای خودشو داشت بهار هم که علاقه شدیدی به خیاطی داره دو تا از پسرارو بهم دوخت و فاطی رو هم که نگو همیشه زیرزیری یه کاری می کرد بعدا که همه می فهمیدیم می مردیم از خنده وای خدایا واقعا که اسم بلا براش لایقه

زیاد طولانی شد مثه اینکه

بعدن نوشت : این ترشی درست کردن چه کاره مسخرهایه

بعدن تر نوشت : بعد ۴ روز عروسی ژی در ژی استراحت چه حالی میده



چهارشنبه 1387/08/01 | 10:36 | هدی |